.:: آرام تر از سکوت ::.

.:: ارزش محبت ::.

لبخند

پسر با عجله از کنار او گذشت، اما چند قدم جلوتر پایش به چیزی گیر کرد و افتاد. تمام خرت و پرت هایش پخش زمین شد.


او مکثی کرد و بعد نا خود آگاه نشست و به پسرک در جمع کردن وسایلش کمک کرد.


هر دو از مدرسه بر می گشتند و مسیرشان یکی بود. در راه با هم آشنا شدند و گپ زدند.


فهمید که نام پسرک بیل است، عاشق بازی های کامپیوتری است و اخیرا بهترین دوستش با او قهر کرده است.


سال ها گذشت و دوستی شان ادامه یافت. روز فارغ التحصیلی از دبیرستان بیل به او گفت:


روزی که با هم آشنا شدیم یادت هست؟ می دانی چرا آن همه خرت و پرت همراهم بود؟


آن روز کشوی میزم را خالی کرده بودم تا مزاحم کسی نباشم. با تصمیمی که گرفته بودم قرار بود دیگر به مدرسه بر نگردم.


اوضاع خانه خراب بود، تنها دوستم را از دست داده بودم و احساس می کردم بدترین آدم روی زمین هستم. هیچ امیدی برایم باقی نمانده بود...


وقتی تو کتاب هایم را از روی زمین جمع کردی داشتی جانم را نجات می دادی!!! می دانی... می خواستم به خانه برم و خودکشی کنم.


.:: نظرات دوستانم ::. () 

نوشته شده توسط فاطمه عطایی در دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ | .:: لینک ::.


.:: کیفیت ::.

چشمک

مردی هر روز دو کوزه بزرگ به دو انتهای چوبی می بست، چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت.

هر بار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود، نصف آب کوزه می ریخت.

مرد دو سال تمام همین کار را می کرد.

کوزه ی سالم و نو، مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده، به طور کامل انجام می دهد.

اما کوزه ی کهنه و ترک خورده، شرمنده بود که فقط می تواند نصف وظیفه اش را انجام می دهد؛ هرچند می دانست آن ترک ها، حاصل سالها کاراست.

کوزه ی پیر آن قدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد، تصمیم گرفت با او حرف بزند.

از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای، فقط از نصف حجم من سود برده ای،

فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند، فرو نشانده ای،

مرد خندید و گفت:


وقتی بر می گردیم، با دقت به مسیر نگاه کن.

موقع برگشت، کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده، سمت خودش، گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.

مرد گفت: می بینی طبیعت سمت تو چه قدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری،

تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. در این طرف جاده، بذر سبزیجات و صیفی جات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روزه به آن ها آب دادی،

من هم به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو و پیاز داده ام.

اگر تو ترک نداشتی چه طور می توانستی این کار را بکنی؟

...

همه ما زمانی کیفیاتی را از دست می دهیم و کیفیات دیگری می یابیم،

فقط باید کیفیات جدید را بشناسیم و از آن ها استفاده کنیم


.:: نظرات دوستانم ::. () 

نوشته شده توسط فاطمه عطایی در پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧ ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ | .:: لینک ::.


.:: استاد کیست؟ ::.

لبخند

روزی مریدی از استادش پرسید:


- «چه طور شد که مرشد عرفان شدید؟»


استاد در پاسخ گفت:


- «همه ی ما می دانیم در زندگی چه باید بکنیم. اما هیچ وقت این موضوع را نمی پذیریم. برای درک این واقعیت مجبور شدم وضعیت عجیبی را از سر بگذرانم.


یک روز کنار خیابان نشسته بودم و فکر می کردم چه کنم. مردی از راه رسید و جلوی من ایستاد. خواستم از جلوی من کنار برود...


دستم را تکان دادم. او هم همین کار را کرد. فکر کردم چه بامزه. حرکت دیگری کردم. او هم از من تقلید کرد...


شروع کردیم به آواز خواندن و هر روز حرکتی جدید انجام دادیم. مدام احساس می کردم حالم بهتر است. و از رفیق جدیدم خوشم آمده بود.


چند هفته گذشته بود که از وی پرسیدم: -استاد بگو چه باید بکنم؟


پاسخ داد: -اما من فکر می کردم تو مرشدی!!!»


همه ی ما می دانیم که چه باید بکنیم ولی همیشه منتظر ظهور نشانه ایم...




.:: نظرات دوستانم ::. () 

نوشته شده توسط فاطمه عطایی در پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٧ ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ | .:: لینک ::.


.:: پروانه و پیله ::.

 

لبخند

مردی ساعت های متوالی به تلاش پروانه ای برای خروج از پیله اش نگاه می کرد


پروانه توانسته بود حفره ی کوچکی در پیله ایجاد کند، اما بدنش بزرگتر از آن بود که از آن حفره بگذرد.

بعد از زمان درازی تلاش، به نظر رسید که خسته شده و بی حرکت ماند.


مرد تصمیم گرفت به پروانه کمک کند:

با دقت پیله را باز، و پروانه را آزاد کرد. اما بدن پروانه مچاله و کوچک بود و بال هایش به هم چسبیده...


مرد همچنان پروانه را نگاه می کرد، امیدوار بود که هر لحظه یال های پروانه باز شوند و به پرواز در آید. اما هیچ اتفاقی نیفتاد!!!


پروانه بقیه ی زندگی اش را با بدنی مچاله و بال های به هم چسبیده گذراند. نمی توانست پرواز کند.


مرد نیکوکار نفهمیده بود که آن حفره کوچک و تلاش پروانه برای عبور از آن، روشی است برای ورزیده کردن بدن، و تقویت بال های پروانه.


گاهی کار طاقت فرسا، درست همان چیزی است که مارا برای رویارویی با مانع بعدی آماده می کند.

کسی که از این کار طاقت فرسا خودداری کند، یا کمک نادرستی بگیرد، هرگز نمی تواند به سوی سرنوشتش پرواز کند.


.:: نظرات دوستانم ::. () 

نوشته شده توسط فاطمه عطایی در چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧ ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ | .:: لینک ::.


.:: چه چیز مهم تر است ::.

بزرگی بود که در خانه ی خود کوهی از خرت و پرت، قاب عکس، نقاشی های هنرمندان مشهور و کتاب داشت.


وی همه چیز را نگه می داشت و علاقه ی زیادی به هر یک از آن اشیاء داشت...


روزی شخصی از او پرسید:


اگر این خانه همین الان آتش بگیرد و فقط بتوانید یک چیز با خودتان ببرید، کدام یک از این اشیاء گران بها را انتخاب می کنید؟


و آن بزرگ در جواب گفت:


آتش را انتخاب می کنم!!!


.:: نظرات دوستانم ::. () 

نوشته شده توسط فاطمه عطایی در سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ | .:: لینک ::.


.:: دروغ ::.

 

روزی کشیشی برای جمع آوری اعانه به خانه مرد ثروتمندی رفت!

 

کلفت پیری در را باز کرد.

 

کشیش گفت: به اربابت بگو فلانی آمده برای فقرا صدقه جمع کند.

 

کلفت به داخل رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: اربابم خانه نیست!

 

کشیش به کلفت گفت:

 

با اینکه به فقرا کمک نمی کند توصیه ای برایش دارم...

 

به او بگو دفعه بعد که از خانه بیرون می رود سرش را پشت پنجره جا نگذارد،

 

آدم فکر می کند دارد دروغ می گوید که خانه نیست... 


.:: نظرات دوستانم ::. () 

نوشته شده توسط فاطمه عطایی در پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٧ ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ | .:: لینک ::.


.:: هرگز هدف خود را از یاد نبر! ::.

 

مردی شنید که کیمیاگری در صحرایی، حاصل سالها مرارتش را گم کرده است: حجر کریمه را، سنگی که هر فلزی را به طلا مبدل می کرد.

 

به فکر افتاد که این سنگ را پیدا کند و ثروتمند شود.

 

به صحرا رفت. نمی دانست حجر کریمه به چه شکلیست و از این رو هر سنگی را که می یافت به گیره ی کمربندش می مالید تا ببیند چه پیش می آید.

 

یک سال گذشت. و سالی دیگر هم. هیچ اتفاقی نیفتاد. اما مرد همچنان در جستجو بود. جستجوی سنگ جادویی.

 

دره ها و کوه های صحرا را پشت سر گذاشت و سنگی دیگر را پس از سنگی دیگر به گیره کمربندش مالید، بی آنکه توجهی بکند به آنچه انجام می داد.

 

یک شب، قبل از خواب، متوجه شد که گیره کمربندش به طلا تبدیل شده است! اما کی؟ کدام سنگ؟ شب یا روز؟

 

 مدت ها بود به حاصل تلاشش توجهی نکرده بود.

 

چیزی که قبلا جست و جویی با هدفی مشخص بود، به مشقتی مألوف تبدیل شده بود که هیچ تمرکز یا لذتی در آن نبود.

چیزی را که قبلاً یک ماجرا بود، به اعمال شاقه بی حاصل تبدیل شده بود.

 

راه را درست انتخاب کرده بود، اما به معجزه ای که منتظرش بود، توجه نکرده بود.


.:: نظرات دوستانم ::. () 

نوشته شده توسط فاطمه عطایی در چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٧ ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ | .:: لینک ::.


.:: زن کامل . . . مرد کامل ::.

 

روزی مرد مجردی با دوستش صحبت می کرد.

 

 دوستش به او گفت:

 

- هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده ای؟

 

مرد پاسخ داد:

 

- فکر کرده ام. جوان تر که بودم، تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم. اما او از دنیا بی خبر بود.

 

 بعد به اصفهان رفتم، آنجا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی داشت، اما زیبا نبود.

 

 بعد از آن به قاهره رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا، با ایمان و تحصیل کرده ای ازدواج کنم.

 

 - پس چرا با او ازدواج نکردی؟

 

و مرد گفت:

 

- آه رفیق! متأسفانه او هم دنبال مرد کاملی می گشت!!!


.:: نظرات دوستانم ::. () 

نوشته شده توسط فاطمه عطایی در یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦ ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ | .:: لینک ::.


.:: گذر عمر ::.


گذر عمر، پیری...


- پیری مترادف با فاسد شدن نیست. رشد است. خیلی بیشتر از آن چیز منفی ای است که به آن مرگ
می گوییم،


نکته مثبت آن در این است که می فهمیم یک روز باید بمیریم و آن وقت بهتر زندگی می کنیم!

- اگر پیری اینقدر با ارزش است چرا مردم همیشه می گویند:
آخ اگر جوان بودم...

هیچ کس نمی گوید ای کاش شصت و پنج سالم بود!

- این سوال یعنی: عدم رضایت از زندگی. زندگی تباه شده، زندگی ای که در آن معنی پیدا نشده.

اگر در زندگی ات معنایی پیدا کرده باشی هیچ وقت نمی خواهی به عقب برگردی. همیشه می خواهی جلو بروی،
می خواهی بیشتر ببینی. آن وقت است که با اشتیاق منتظر شصت و پنج سالگی ات هستی.


اگر آدم همیشه با پیر شدن در حال جنگ باشد، همیشه ناراحت است،
چون این اتفاقی است که خواه و ناخواه می افتد...


برگرفته از کتاب سه شنبه ها با موری
البته با یه کم تلخیص و تصرف

یک سال دیگه هم گذشت
! یک سال دیگه! شماره سنم یدونه بیشتر شد! این طور که موری گفته باید خوشحال باشم...
نمی دونم، یه جورایی خوشحالم، اما یه جورایی
...
فکر می کنم شاید می تونسم
...
نه
! سال دیگه بهتر خواهد بود. می دونم، همیشه همینطور بوده ...


.:: نظرات دوستانم ::. () 

نوشته شده توسط فاطمه عطایی در شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦ ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | .:: لینک ::.


.:: حقه یا حماقت ::.


ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد.


 مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه ( یکی طلا و دیگری نقره ) به او نشان می دادند. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.


 این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز، گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.


 تا اینکه مرد مهربانی از دیدن این صحنه ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت:


 هر وقت دو سکه به تو نشان دادند سکه طلا را بردار. این جوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند.


 ملانصرالدین پاسخ داد:


ظاهراً حق با شماست. اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر پول به من نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم.


 شما نمی دانید تا به حال با این کلک چه قدر پول گیر آورده ام.


 اگر کاری که می کنی هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند. . .


.:: نظرات دوستانم ::. () 

نوشته شده توسط فاطمه عطایی در چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦ ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ | .:: لینک ::.