.:: آرام تر از سکوت ::.

داستان های کوتاه

.:: بازی با کلمات ::.

لبخند

دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را می گذرانید به خاطر پروژه ای که انجام داد جایزه اول را گرفت...

او در پروژه خود از ۵٠ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضاء کنند و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود:

١. مقدار زیاد آن باعث تعریق زیاد و استفراغ می شود.

٢. یک عنصر اصلی باران اسیدی است.

٣. وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.

۴. استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.

۵. باعث فرسایش اجسام می شود.

۶. حتی روی ترمز اتومبیل ها اثر منفی می گذارد.

٧. حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.

از پنجاه نفر فوق، ۴٣ نفر درخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!!!

گاهی اوقات بازی با کلمات سبب گمراه شدن انسان از اصل موضوع می شود. پس با دقت به همه چیز بنگریم و زود چیزی را باور نکنیم.

+   فاطمه عطایی ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

.:: خیلی دوستون داشتم، دارم و خواهم داشت ::.

ناراحت

باورم نمی شه که تو را از دست داده ایم باید برای تو لباس عزا بر تن کنیم!

یادت بخیر باد! با آن محبتت از دل و جان پند می نمودی ما را... گفتار  تو هم ساده و هم نیک بود و هرگز از خیالمان فراموش نخواهد شد!

پدربزرگ عزیزم...

+   فاطمه عطایی ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

.:: آشتی با روزگار ::.

لبخند

شاید بگویید: زندگی من دقیقاً مطابق با توقع هایم نیست.

اگر در همین زمان زندگی از شما بپرسد: تو برای من چه کرده ای؟ چه پاسخ می دهید؟

آرزوی کوتاه کردن راه به شما سرعت نمی بخشد. باید میان سختگیری و رحمت، انضباط و سهل انگاری، توازن برقرار کرد.

بدون تلاش هیچ چیز رخ نمی دهد.

حتی معجزه!

برای معجزه هم ایمان لازم است.

برای داشتن ایمان باید حصار ها را برچید...

برای برچیدن حصارها شهامت لازم است.

برای شهامت داشتن غلبه بر خوف لازم است.

و...

بگذارید با روزگار خود از در آشتی در آییم.

نباید از یاد ببریم که زندگی هوادار ماست. او نیز خواهان رشد است.

بگذارید یاری اش کنیم.

+   فاطمه عطایی ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

.:: ارزش محبت ::.

لبخند

پسر با عجله از کنار او گذشت، اما چند قدم جلوتر پایش به چیزی گیر کرد و افتاد. تمام خرت و پرت هایش پخش زمین شد.


او مکثی کرد و بعد نا خود آگاه نشست و به پسرک در جمع کردن وسایلش کمک کرد.


هر دو از مدرسه بر می گشتند و مسیرشان یکی بود. در راه با هم آشنا شدند و گپ زدند.


فهمید که نام پسرک بیل است، عاشق بازی های کامپیوتری است و اخیرا بهترین دوستش با او قهر کرده است.


سال ها گذشت و دوستی شان ادامه یافت. روز فارغ التحصیلی از دبیرستان بیل به او گفت:


روزی که با هم آشنا شدیم یادت هست؟ می دانی چرا آن همه خرت و پرت همراهم بود؟


آن روز کشوی میزم را خالی کرده بودم تا مزاحم کسی نباشم. با تصمیمی که گرفته بودم قرار بود دیگر به مدرسه بر نگردم.


اوضاع خانه خراب بود، تنها دوستم را از دست داده بودم و احساس می کردم بدترین آدم روی زمین هستم. هیچ امیدی برایم باقی نمانده بود...


وقتی تو کتاب هایم را از روی زمین جمع کردی داشتی جانم را نجات می دادی!!! می دانی... می خواستم به خانه برم و خودکشی کنم.

+   فاطمه عطایی ; ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

.:: کیفیت ::.

چشمک

مردی هر روز دو کوزه بزرگ به دو انتهای چوبی می بست، چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت.

هر بار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود، نصف آب کوزه می ریخت.

مرد دو سال تمام همین کار را می کرد.

کوزه ی سالم و نو، مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده، به طور کامل انجام می دهد.

اما کوزه ی کهنه و ترک خورده، شرمنده بود که فقط می تواند نصف وظیفه اش را انجام می دهد؛ هرچند می دانست آن ترک ها، حاصل سالها کاراست.

کوزه ی پیر آن قدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد، تصمیم گرفت با او حرف بزند.

از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای، فقط از نصف حجم من سود برده ای،

فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند، فرو نشانده ای،

مرد خندید و گفت:


وقتی بر می گردیم، با دقت به مسیر نگاه کن.

موقع برگشت، کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده، سمت خودش، گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.

مرد گفت: می بینی طبیعت سمت تو چه قدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری،

تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. در این طرف جاده، بذر سبزیجات و صیفی جات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روزه به آن ها آب دادی،

من هم به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو و پیاز داده ام.

اگر تو ترک نداشتی چه طور می توانستی این کار را بکنی؟

...

همه ما زمانی کیفیاتی را از دست می دهیم و کیفیات دیگری می یابیم،

فقط باید کیفیات جدید را بشناسیم و از آن ها استفاده کنیم

+   فاطمه عطایی ; ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

.:: استاد کیست؟ ::.

لبخند

روزی مریدی از استادش پرسید:


- «چه طور شد که مرشد عرفان شدید؟»


استاد در پاسخ گفت:


- «همه ی ما می دانیم در زندگی چه باید بکنیم. اما هیچ وقت این موضوع را نمی پذیریم. برای درک این واقعیت مجبور شدم وضعیت عجیبی را از سر بگذرانم.


یک روز کنار خیابان نشسته بودم و فکر می کردم چه کنم. مردی از راه رسید و جلوی من ایستاد. خواستم از جلوی من کنار برود...


دستم را تکان دادم. او هم همین کار را کرد. فکر کردم چه بامزه. حرکت دیگری کردم. او هم از من تقلید کرد...


شروع کردیم به آواز خواندن و هر روز حرکتی جدید انجام دادیم. مدام احساس می کردم حالم بهتر است. و از رفیق جدیدم خوشم آمده بود.


چند هفته گذشته بود که از وی پرسیدم: -استاد بگو چه باید بکنم؟


پاسخ داد: -اما من فکر می کردم تو مرشدی!!!»


همه ی ما می دانیم که چه باید بکنیم ولی همیشه منتظر ظهور نشانه ایم...



+   فاطمه عطایی ; ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

.:: پروانه و پیله ::.

 

لبخند

مردی ساعت های متوالی به تلاش پروانه ای برای خروج از پیله اش نگاه می کرد


پروانه توانسته بود حفره ی کوچکی در پیله ایجاد کند، اما بدنش بزرگتر از آن بود که از آن حفره بگذرد.

بعد از زمان درازی تلاش، به نظر رسید که خسته شده و بی حرکت ماند.


مرد تصمیم گرفت به پروانه کمک کند:

با دقت پیله را باز، و پروانه را آزاد کرد. اما بدن پروانه مچاله و کوچک بود و بال هایش به هم چسبیده...


مرد همچنان پروانه را نگاه می کرد، امیدوار بود که هر لحظه یال های پروانه باز شوند و به پرواز در آید. اما هیچ اتفاقی نیفتاد!!!


پروانه بقیه ی زندگی اش را با بدنی مچاله و بال های به هم چسبیده گذراند. نمی توانست پرواز کند.


مرد نیکوکار نفهمیده بود که آن حفره کوچک و تلاش پروانه برای عبور از آن، روشی است برای ورزیده کردن بدن، و تقویت بال های پروانه.


گاهی کار طاقت فرسا، درست همان چیزی است که مارا برای رویارویی با مانع بعدی آماده می کند.

کسی که از این کار طاقت فرسا خودداری کند، یا کمک نادرستی بگیرد، هرگز نمی تواند به سوی سرنوشتش پرواز کند.

+   فاطمه عطایی ; ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

.:: چه چیز مهم تر است ::.

بزرگی بود که در خانه ی خود کوهی از خرت و پرت، قاب عکس، نقاشی های هنرمندان مشهور و کتاب داشت.


وی همه چیز را نگه می داشت و علاقه ی زیادی به هر یک از آن اشیاء داشت...


روزی شخصی از او پرسید:


اگر این خانه همین الان آتش بگیرد و فقط بتوانید یک چیز با خودتان ببرید، کدام یک از این اشیاء گران بها را انتخاب می کنید؟


و آن بزرگ در جواب گفت:


آتش را انتخاب می کنم!!!

+   فاطمه عطایی ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

.:: دروغ ::.

 

روزی کشیشی برای جمع آوری اعانه به خانه مرد ثروتمندی رفت!

 

کلفت پیری در را باز کرد.

 

کشیش گفت: به اربابت بگو فلانی آمده برای فقرا صدقه جمع کند.

 

کلفت به داخل رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: اربابم خانه نیست!

 

کشیش به کلفت گفت:

 

با اینکه به فقرا کمک نمی کند توصیه ای برایش دارم...

 

به او بگو دفعه بعد که از خانه بیرون می رود سرش را پشت پنجره جا نگذارد،

 

آدم فکر می کند دارد دروغ می گوید که خانه نیست... 

+   فاطمه عطایی ; ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

.:: هرگز هدف خود را از یاد نبر! ::.

 

مردی شنید که کیمیاگری در صحرایی، حاصل سالها مرارتش را گم کرده است: حجر کریمه را، سنگی که هر فلزی را به طلا مبدل می کرد.

 

به فکر افتاد که این سنگ را پیدا کند و ثروتمند شود.

 

به صحرا رفت. نمی دانست حجر کریمه به چه شکلیست و از این رو هر سنگی را که می یافت به گیره ی کمربندش می مالید تا ببیند چه پیش می آید.

 

یک سال گذشت. و سالی دیگر هم. هیچ اتفاقی نیفتاد. اما مرد همچنان در جستجو بود. جستجوی سنگ جادویی.

 

دره ها و کوه های صحرا را پشت سر گذاشت و سنگی دیگر را پس از سنگی دیگر به گیره کمربندش مالید، بی آنکه توجهی بکند به آنچه انجام می داد.

 

یک شب، قبل از خواب، متوجه شد که گیره کمربندش به طلا تبدیل شده است! اما کی؟ کدام سنگ؟ شب یا روز؟

 

 مدت ها بود به حاصل تلاشش توجهی نکرده بود.

 

چیزی که قبلا جست و جویی با هدفی مشخص بود، به مشقتی مألوف تبدیل شده بود که هیچ تمرکز یا لذتی در آن نبود.

چیزی را که قبلاً یک ماجرا بود، به اعمال شاقه بی حاصل تبدیل شده بود.

 

راه را درست انتخاب کرده بود، اما به معجزه ای که منتظرش بود، توجه نکرده بود.

+   فاطمه عطایی ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir