.:: دروغ ::.

 03.gif

روزی کشیشی برای جمع آوری اعانه به خانه مرد ثروتمندی رفت!

 

کلفت پیری در را باز کرد.

 

کشیش گفت: به اربابت بگو فلانی آمده برای فقرا صدقه جمع کند.

 

کلفت به داخل رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: اربابم خانه نیست!

 

کشیش به کلفت گفت:

 

با اینکه به فقرا کمک نمی کند توصیه ای برایش دارم...

 

به او بگو دفعه بعد که از خانه بیرون می رود سرش را پشت پنجره جا نگذارد،

 

آدم فکر می کند دارد دروغ می گوید که خانه نیست... 

/ 85 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهرام

سلام میشه تندتر آپ کنی ممنون میشم.[لبخند]

بهرام

این کشیش محترم چند ماه میخواد دم در خونه این بابا، با کلفت طرف گرم بگیره؟ مگر منظور سوئی در کارشه؟

حميد م

باز هم بدين جاي رهنمون گرديديم[سوال]

محمدرضا

سلام خوبی؟ ممنون که به من سر زدی وبلاگتون جالبه به امید اینکه همه مثل تو بشن موفق باشی [چشمک]

قصه گو

سلام دوست خوبم[قلب] [دست][دست][دست] وبلاگت حرف نداره[لبخند] راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی؟؟

محقق

با عرض سلام و ارادت خدمت شما عزیز بزرگوار، از حضور و تشریفرمائی شما در کلبه درویشی حقیر سپاسگزارم. یاس بوی مهربانی می دهد عطر دوران جوانی می دهد یاسها یاد آور پروانه اند یاسها پیغمبران خانه اند یاس در هر جا نوید آشتی است یاس دامان سپید آشتی است یاس یک شب را گل ایوان ماست یاس تنها یک سحر مهمان ماست یاس بوی حوض کوثر می دهد عطر اخلاق پیمبر می دهد عشق محزون علی یاس است و بس چشم او یک چشمه الماس است و بس به آن زخمي شده بازو، به خون رفته از پهلو، به حق مادري نيلي، كه از همسر گرفته رو، پس ازآن ضربه سيلي، بيا اي يوسف زهرا. التماس دعا...[بدرود]

پومن

خوب و جالب بود .اگر امثال ملا نصرالدین را هم خوانده باشی این داستان را داره .ایرانی باشه بهتر